6

بوی خاک  رو  واقعادوست دارم  بوی گِل

 ولای  یه حس فوق  دل انگیزیه بوی در و

دیوار وقتی آب یابارون بهش میخوره  رو

واقعاخوشم میاد  بوی اون خاک  و اون بوی

 نم ونا  یه جور  حس مطلوبی داره دوس

 دارم وقتی خاک روتوی دستام میگیریم  لمسش

میکنم ، اون خاک تودستات حس میکنی

 یه زندگی تومُشتات دستام وبازمیکنم خاک

 وشن اروم اروم از بین انگشتای دستم 

فرومیریزه پایین درست عین یه ساعت شنی

،وقتی بهش فک میکنی واقعا خیلی جالب از

دل این خاک خیلی چیزا میزنه بیرون همون

 چیزایی که یه طبیعت روبه وجودمیاره واقعا

خارق العادست 🍃 بازی باگِل رودوست دارم

 تایادمه همیشه دوس داشتم وعاشق این

 بودم وسعی داشتم همیشه باهاش چیزی

 بسازم  وقتی دستات روبه گِل ولای میزنی 

یه جور حس  زندگی🌱 ازنوساختن حس شروع

 تازه روبهت  میده انگار ،یه جور حس شگفت

 انگیزیه واقعا وقتی تودستات ورزش میدی

 میخوای شکلی بهش بدی از یه تیکه گِل ولای

  بی شکل ،و توداری به  یه چیز بی شکلی جون 

 میدی شبیه یه معجزه میمونه واقعا اروم

 اروم وقتی تودستات میگیریش رو انگار یه 

اثر هنری خلق میکنی و واقعاهم همینطور ها

 و آدم چیزی که بادستای خودت خلقش کنی

 وبسازیش  رو یه جوردیگه  ای دوست داری

 ومراقبشی وقدرش رومیدونی  انگار  یه ذوق

  خاصی براش  داری  بهت حسابی  مزه میده

(✿◠‿◠)کویر رودوست دارم شباش رو زیر

آسمون شب دراز بکشی و اون لامپایی زرد رنگ

 تواسمون رو ببینی وانگشتات روبلندکنی  به

 سمت آسمون  وباهاشون هرشکلی که میتونی

 روبسازی این کار رودوس دارم  هرشب میرم

 توحیاط این کاروانجام میدم هرچند توشهر زیاد

 ممکنه اون لامپای زرد رنگ نبینی  اماهمینم 

غنیمت  ها  ⭐  من ازبچگی تصورم این بوده که 

 هرستاره ای  توی آسمون یه آدم که وقتی میمیره

 تبدیل به  یه ستاره میشه و میره توی آسمون و

 ستاره ای که چشمک میزنه  داره بهمون پیغامی

 میده و  یکی از عزیزامون که داره باهامون حرف

 میزنه ، میگه  من مراقبتم  و همیشه نگات

 میکنم و باهات  حرف میزنم   ( وبه آخرپست 

 رسیدیم وطبق عادت یه چیزی رو  میگم بنده 

 بشدت بشدت به حدمرگ یعنی  عاشق پنگوئنم

همیشه دوس دارم روزی ازنزدیک ببینمشون

 وبغلشون کنم (◕‿◕)دوس دارم  برم  توی 

قطب و باپنگوئنا زندگی کنم واقعا ^._.^:)))))

  • ecstasy

5

اول ازهمه به ادامه مطلبم حتمارجوع

 کنید چون که عکس های روستارا

 درانجاقرارداده ام امیدکه لذت ببرید

_________________________

میخواهم شمارا به یه جای زیبا وبِکر  ببرم 

 جایی که میشود درآن نفس کشید هوای پاک

  وتمیز را به درون شش ها  ریه ها وتک به تک

 سلول های  بدن  انقال داد وپاکسازی کرد

  ،یک سفرزیبا ودست جمعی  شماراجایی ببرم

 که ازآلودگی خبری نیست وتاچشم کارمیکند

 طبیعت زیبا 🌿از ماشین پات رومیزاری بیرون

 سرتاسر روستا صدای رودخونه پخش میشه 

 صدای چه چه پرندگان صدای حیوانات  صدای

 رودخانه  به جایی که پراز غذاهای  سالم

 وارگانیک است  جایی که ازترافیک خبری نیست

  میخوام چشماتون روببندین وبوی اون خمیر رو

 حس کنید که بادستات داری  ورزش میدی

  آروم آمادش میکنی برانون پختن  اون بوی

 نون همچین به  مشامت میرسه وتاعمق 

وجودت نفوذمیکنه اون آتیش  بوی دود بوی

 خوش نون داغ  نمیدونین چه مزه ای داره   

روح بنی آدم  🌱هرروز صب بیدارمیشی با

صدای پرنده ها صدای طبیعت صدای مرغ 

وخروس صدای رودخونه توگوشات میپیچه 

  وچشمت به اولین چیزی که میخوره  طلوع 

زیبای خورشید دوس نداری ازش چشم  برداری

  اون گوی زیبای آتشین  دوس نداری هرگز از

مقابل دیدگانت بره دوس داری همونجابمونه

 و توخیره به زیباییهاش بشی و  ازش بپرسی

 چراتوچنین زیبایی؟💕🌿 ومیرسی به صبحونه

  چشت به سفره میخوره  انگار یه اثرهنری رو

میبینی ترکیبی ازرنگ های مختلف انگاری یه قلم 

مو رو باخیلی ازرنگا  ترکیب کردی وپاچیدی به دل

  این سفره  نون محلی ، کره محلی  ،پنیر،روغن ،

 مربای خونگی  ، عسل شیر ، همه  ی اینا ترکیبی

 از زیباییه وطمعا بی نظیر باخوردن هرکدوم انگار

یه تیکه  ازبهشت روگاز زدی (✿◠‿◠)غذاتوی 

طبیعت یه مزه سحرانگیزدیگه  ای داره ،شمااون

 صحنه روتصورکن  آتیش روشن کردی وکتری

 رومیزاری روآتیش که آماده بشه براچایی آتیشی

  میریزی تو فنجون  من عاشق چایی خوردن توی

 فنجونا ی (کمرباریکم ) یه نگا به فنجون یه نگابه

 اون رنگ زیبا میندازی  اون بخاری که ازش میزنه

 بیرون  وبه  طبیعت خارق العاده دور وبرت و

روبه روت نگاهی میکنی و  باخودت میگی این

 همه زیبایی کاش میشد میتونستم بزارمش

  تویه صندوقچه بزرگ که هروقت  هوای اون

 طبیعت روکردم هروقت  دلم گرفت ازدنیاو

 ادماش ازشلوغی  که خسته شدم  درصندوقچه

 روبازکنم چشم به اون طبیعت  بیافته وباتموم

 وجودم بوبکشم ودوباره ازنو زنده بشم  اون

 هوای پاک رو اون بوی طبیعت  رومجسم کنم 

که دقیقا اونجام سفرکنم به دل طبیعت پاهام رو

بزارم رو اون سرسبزی خیس  ومن ازادانه بدوم

 خودم وتصورکنم دارم میدوم سرخوشانه وپاهام

 میخوره به اب  وصدای شالاپ شالاپ اب و رقص

 کنان دارم  میرم وباد صورتم رو  نواش ولمس

 میکنه  و باد لابه لای موهام میپیچه  درست

 عین پیچک  که خودش رومیتنه دورت باد

اونجوری لابه لای هرتارموهام خودش رومیتنه 

  به دشت گلی میرسم چشام میبندم وبومیکشم 

که اون رایحه ی شورانگیز عطر روح نواز اون گل

 رو باتموم قدرتی که دارم توکل وجودم بالا

میکشم  چشم میخوره به روبه  صدای اب

 رودخونه خروشان توگوشام میپیچه  مگه آدم 

چی میخواداززندگی غیراینا  زندگی  ینی همین

 لذت بردن ازدلخوشیاکوچیک  ☘️ غرق شدن

 گاه وبیگاه  تو رویا تو واقعیت ( ورسیدیم به

 آخرپست  وطبق عادت  بگم که من از دلقک

 خیلی خیلی زیادبدم میادومیترسم  واقعا

  • ecstasy

4

دوباربنده سگ بهم حمله کرده و  اونم چه 

حمله هایی چشتون روز بدنبینه وسرتون نیاد🌿

 یکی ازترسناک ترین صحنه ها صحنه ی حمله 

سگ واقعا ،هردو بارم قلب بنده افتادتوشلوارش

 ^._.^یه بارکِرم از دخترعمو بودها  داشتیم راه 

خودمون  رو میرفتیم دیدم یه سگ خوابیده یه

 گوشه کِرم دخترعمو گرفت بیا  بیدارش کنیم منم

 که ساده و گولش روخوردم :))) یهویی اقا رفت 

نزدیکش کمی اذیتش  کرد بعله بیدارشد سگ اقا

 مابدو سگ بدو دخترعموعین اسب میدوید🏃‍♀️🤦‍♀️

من  بی نوا این وسط جاموندم عاقبت کرم

 ریختن اینه بچه ها بعدخودش فرارکنه واون

 یکی جابمونه تِه نامردیه (¬_¬) خلاصه باهر

زحمتی بود دررفتیم  حالا سوپرمارکتی نگو نگا

میکنه و میخنده :)) یه باردیگم رفته بودم 

روستا  پیش خالم  درخونشون یه سگ داشت

 وحشی بود مال خالم نبودمال همسایش بود

اخه بگو برودر خونه صاحب خودت موندی

 اینجاپاچه ملت بگیری ؟پاچه منوبدجور

گرفت نامرد تجربه خیلی وحشتناکی بود خواستم

 یکم ازطبیعت لذت ببرم برم بگردم تادرباز

کردم دیدم فیس توفیس شدباهام دهن

 مبارکش باز کرد ها اون غار روکه بازکرد 

ارواره ها زیبا دندونای ازخودش زیباترش نمایان

  شدن^._.^هیچوقت ازجلوچشم نمیره قشنگ

 توحلقم بود لعنتی  نگم براتون اون دندوناش

  دهن واشدش افتاده بودروم  تی یه حمله

 انتهاری فرارکردم وسگ عین سگ:)))افتاد

 دنبالم من بدو  اون  بدو 🏃‍♀️اخرشم خودم

 رسوندم  خونه درم بستم حالاخودم نگاکردم

 عین چی میلرزیدم  شُک شده بودم نبرد

سختی بود واقعا همین که سالم موندم خیلیه

 (✿◠‿◠)حالا اومدم تودمپاییم جامونده بود

پیش سگ :))خالم رفت اورد برام  اخرم لباس

 آبی  نازنینم  پاره شده بود ಠ_ಠ خداازت نگذره

 سگ نامرد لباس نازنیم به رنگ آسمونم 

 درنبردباتو جٍر وا جِرشد (¬_¬)سر پُل صراط

 یقت رومیگیرم میندازمت پایین  سرلباسم :)))

 ^._.^) (و طبق عادت اخرپستم حرفی میزنم که

 من ازکله پاچه بدم میاد کوه رفتن هم دوس

 ندارم ترجیهم جاده های صاف وهمواره👌

  • ecstasy

3

سال هاست دردل تاریکی دربندوگرفتاربودم 

 نرگسی که عاشق تاریکی بود اما  این تاریکی با

تمام تاریکی هاتفاوتش زمین تاآسمان است،و 

تو با این تاریکی بایددرنبردباشی ومن سال ها در

 میدانی  نبرد باهرچیزکه توانم میرسید به مبارزه

 میپرداختم دردل تاریکی دنبال کورسوی نوری⭐

 روشنایی بودم که راهم راه پر قدرت تروپرامیدتر 

به ادامه بپردازم واین جاده  قیرمانند را که عین

 تارعنکوب خودرادرمن تنیده بود ومانندیک کرم

 درپیله قیرتاریکی بودم باتمام توانم باچنگ و

دندان و  باهروسیله ای شده وقتش رسیده

 بود پروانه شوم و از پیله ام  به پرواز دربیایم 🦋

وخودرا نجات دهم پس بال زدم به راهم ادامه

 دادم راهی بس طولانی در پیش داشتم

 بدون توشه ای که از گرسنگی نمیرم و  با هر

قدم با اهریمنی جدیدوغول هایی بی شاخ 

ودم به مبارزه بپردازم تا به روشناسی برسم 

و این پرده ی  سیاهی که سرتاسروجودم را 

درخودتنیده بود را کناری بزنم و باید دردلش قدم

 برمیداشتم  بایدبااون هم صحبت میشدم 

  گرسنگی و تشنگی را تاب می اوردم، خسته 

میشدم به زمین مینشستم اما باز تاریکی از

فرصت پیش آمده نهایت استفاده رامیبرد و باز

 دورم  را حاله ای از سیاهی میپوشاند و من 

اجازه این کار رابه او میدادم  چون رَمغی

 درخودنمیدیدم ونیازبه استراحت داشتم  که

 چون اگراینگونه نمیشد وپی درپی مبارزه 

میکردم دگر جانی برایم نمی ماند و هربار 

تاریکی خرسنداز تسلیم شدنم  بود اما من با این

  کارم استراحتی میکردم وانرژی  بیشتری میافتم

 وشارژ باطری فول شده پرقدرت تربه ادامه ی

 ماجرامیپرداختم  واین کار را هی تکرار وتکرار و

تکرار  مکرر به انجام میرساندم و دیوتاریکی

 خسته ترا ازقبل میشد  و بگوییم ازمن میشنوید

 اگرگرفتارتاریکی شدیداینگونه کنیدکه هم او

 راخسته کنیدو  هم خودتان استراحت کنید

 بگذاریدکه گاهی شماراببلعد درخویش تاباز

 انرژی ذخیره کنیدشارژ تان که فول شد انوخت

  او راباز هم درهم بکوبید گاهی نا امیدمیگشتم

 ینی چشمانم  آن چشمان قهوه قاجاری ام

 میتواندنور را رنگ های زیبا🌈رابازبه نظاره 

بنشیند؟ رَمغی بر چشمانم نمانده بود حس

 ادم کوری را داشتم که اسیر وگرفتار تاریکی

 گشته امانا امیدنیست  هرگز واهل مبارزست

 وهرگز تسلیم هیچکس وهیچ چیزی نمیشود

 اری من نصف راهی سخت را تنها پیمودم  وبه

 خویش افتخارمیکنم 🌱 کمک نیزگرفتم 🤝 و

بدین گونه ازاین مبارزه چندسال پیروز میدان

 گشتم اری نرگس شکست نمیخورد من شکست

 میدهم این شعارمن است ومن خودم چمدان

 دیوتاریکی رابستم و او را راهی کردم باچشمانی

 اشک بار من خرسندوخوشنود امااو گریان 

وشکست خورده بود، دگر هراتفاقی که خواست

 بی افتدمن هرگز به پشت سرم هم  نگاهی

 نمیکنم و به عقب بر نمیگردم هرگز هیچکس

 نمیتواندباعث شود من باز به آن تونل و

 دالان تاریکی برگردم  و هیچکس نمیتواند 

نرگس را  وادار به رفتن به جایی کند ویابه کاری

 مجبور کند ، و من نرگس تصمیم گرفتم که 

زین پس اخر هرپستم چیزی مینویسم لزوما به

 پست ربطی نداره:)) من اسم کسایی  رو  که حس

 خوب بهم میدن 🌱❣️و اسمشون قشنگه رو

 زیادمیگم  ودوس دارم زیادباهاشونم حرف بزنم🌿

  • ecstasy