[پست جدید شماره 10نیوه مانگ]

این آهنگ داستانی پشتش داره که 

که توکردستان  یه جایی هست 

خونه ها زیاد که فقط خانوما اونجان

خانومارو اونجا گذاشتن در واقع تبعید

 شدن اجازه خوندن ندارن  یه فیلم هم

 براش ساختن فیلم رو ببینین بیشتر 

متوجه میشین چی میگم ودر طول فیلم

 چه اتفاقاتی میافته،  و واقعا فیلم های 

بهمن قبادی  خیلی خوبن پیشنهادمیکنم

 ببینین تا هم میشه درد ومشکلات مردم 

اونجا روکمی حس کرد هم که داستان این

این  خانومها رومیشه فهمید) 

 

زمانی برای مستی اسب‌ها

آوازهای سرزمین مادری‌ام

لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند

نیوه‌مانگ, یا نیمه ماه،  

  • ecstasy

[پست جدید شماره 9]

زین پس اینجوری مینویسم ،

من واقعا این ساعات از  زمان رودوست دارم 

صبح خیلی زود وقتی که هنوز کسی بیدارنشده و 

زندگی در جریان نیست ،ویا شب دیروقت وقتی

 همه خوابن همه شهرتوتاریکی  وظلمات وخواب)

  یا وایسم یه گوشه تکیه بدم به یه جایی رفت 

آمدا آدما روببینم  تماشای بازی کردن  بچه هاوبه

  این فک کنم الان تو ذهن اون آدم که مثلاتوکافه

 نشسته چی میگذره؟ دغدغش چیه؟به چی فکر

 می‌کنه؟حال دلش خوبه؟ یا یه بلندی بامی یا پُل

 عابرپیاده لَبش بشینم که کُل شهر رو به نظاره

 بنشینم  وهمه رو از اون بالا ببینم رفت وآمد 

ماشینا سر وصدای آدما اون بچه های کاری که

 جلوماشینا رومیگیرن آقا خانوم لطفا گُل بخر لطفا

 ازم آدامس بخریه هدفون بزارم توگوشم وآهنگ 

پلی کنم فارغ از همه چی  براچنددقیقم شده به

 هیچی فک نکنم واز آهنگ فقط لذت ببرم وباهاش

 هم خونی کنم وفارغ ازهمه چی برقصم تودنیا

خودم غرق شم برایه روزم شد مرخصی بگیرم

از مشکلات دغدغه فکر وخیال سرخوش براخودم

 همونجا بشینم وسرخوشانه جیغ  بزنم دیوونگی

 کنم دیوونگی هم عالمی داره غروب که بشه زل 

بزنم به اون گوی آتشین واز زیباییاش لذت ببرم 

من عاشق تاریکی شب وسکوتشم شب که بشه 

 کُل کوچه پس کوچه های شهر رو متر

کنم باآهنگ بخونم  بزنم و برقصم تو دل تاریکی

 فارغ از همه چی سرخوشانه لذتم ببرم 🌿

 

  • ecstasy

8

عمیقا من دلم میخواد الان بشینم  پیک شادی

 حَل کُنم  تنهادغدغم این باشه یا ساعت 6صبح

 باشه و من قبل رفتن به مدرسه بشینم موش و

گُربه رو ببینم، دلم برا ی اون شیطنتام توی مدرسه 

تنگ شده چقدرمن آتیش میسوزوندم ^._.^البته

 هنوزم آتیش پارم رونمیکنم براهمه:))) دلم اون 

 وقتایی رو میخواد که  مشق مینوشتی یهویه 

صدایی می اومد به گوشت میخورد تَق نوک

 مدادت بهو میشکست وتَراشش میکردی و باز

هم  دوباره ازنو عین باب اسفنجی که  داشت 

چیزی مینوشت وتَق نوک مدادش میشکست

 ومیرفت تراش میکردهی این تکرار میشد

خانوم پاف رو عصبانی میکرد Dمن دلم برا اون

 سادگی مَردُم اون خونه ها🌿اون پاک کُنای 

 مثلی شکل سفیدی که بوی بهشت میدادن♡

 ومن  هنوزم دارم ازشون یا اون پاک کُنا یه 

ورش آبی بود ویه ورش قرمز بود 

 پیروزی واستقلال بود  یا اون دَم در رفتن اُتاق

 مدیر معاون که من دَر میزنم توحرف بزنا))) جنگ 

ودعوا سر مُبصرشدنا چقدر زنگ زدن وبه سرعت

 جِت رفتن تونمازخونه وچِقدربی وضو نمازخوندن

 ادا در آوردن نماز خوندن و در واقعه با دوستا 

حرف زدن وآتیش سوزوندنDچقدرسرصف اذیت

 کردنام همه روآسی کرده بودم واقعا  اون برف

 بازیا توی حیاط مدرسه و چقدرهم  بابچه ها

 خوش میگذشت حسابی قیافه هاشون یادمه مدیر

معاون دستاپشت سربایه حالتی وایمیستادن  گُلم 

نکن خانومم اونجا نرو مگه من به تو نگفتم دست 

نزن ها و....انترخانوما →_→   یادش به خیراون

 آشپزی کردنم  عروسک درس کردنم  سر کلاس

 حرفه وفن درسته آشپزی کردن دوس دارم یاهر

غذایی دوس دارم یادبگیرم اما حلوا آخه؟مگه 

مجلس ترحیم؟یاسالاد الویه یه چیز خوب وسختی

 یاواقعایه غدا اخه اینا چین؟که به بچه های مردم 

یادمیدین؟خلاصه ازاین گذرکنیم حالا ولی  بافتنیم 

افتضاح بود رسما حتی الانم بلدنیستم  واقعا

، یادمه حیاطمون  حیاط مدرسمون خیلی خیلی

  بزرگ بود ها تو فک کن باد چندین دور 

میچرخیدی دور حیاط میدویدی🏃‍♀️تا خسته 

میشُدی تلِپ میشستی  رو ی زمین دیگه نانداشتی

 و نفست بالا نمی اومد میگفتی کمی بزار

 استراحت کنم  لامصب عین میگ میگ دریه 

حمله انتحاری خیلی  سریع نامرد سوت رو  میزد

 اَمونت نمیدادتوهم عین چی بادبلندمیشدی 

وعین اسب یورتمه میرفتی توکوچه ها D خلاصه

 یادش بخیر اون روزای قشنگ تلخ وشیرین  

◕‿◕ یه باردیگه  من باید این حرکت روبزنم برم

 مدرسه قدیمیمون  تغیراتش ببینم  اصا 

تغییرکرده یانه معلم مدیر معاونا عوض شدن

 ایا؟ کیارفتن و کیا موندن اصا برم تک تک 

کلاسارو بگردم  یادخاطرات گذشته

 برام زنده بشه، شما یادتونه؟ یه مایع بهمون

 میدادن که برا ی تمیزکردن دندون بودش فک کنم

 مایع بنفش مانندی بود وحشتناک بود واقعا

 بدترین مزه دنیارو میداد  ಠ﹏ಠ  یه دونم سفید

بود اون قابل تحمل تریود واقعادربرابر این زهر 

کشنده  بدتراز اسیدبود حتی یاداو ریشم حال ادم 

 بدمیکنه یه پاک کن بودکه شبیه توت فرنگی بود

 یه صابوناخط داری  بود یا اون  لیوانای  

پلاستیکی که میکشیدی بلندمیشدمن  همیشه

 سروتهش میکردم  یادمه دم درمدرسمون 

همیشه گُلای محمدی میفروختن ومنم بایه 

ذوق خاصی میرفتم و میخریدم  همراه اون 

گلاقرمز شقایق میبردمشون خونه یه پیکنیک 

میبردم  توی انباری  باگلا که جوهردرست کنم 

ازشون :))یا پاک کنارو ریز ریز میکردم که بازازشون

 پاک کن درس کنم چراواقعا؟ خودش که پاک کن 

:-D  چه فعل وانفعالاتی ازمغزم خطور میکرد 

واقعا نمیدونم، یادمه وقتی زمستون بود ومنم

 میرفتم دنبال دوستم که بریم مدرسه همیشه

 اول کولم ر و مینداختم روی شونه

هام بعدش کاپشم روش میپوشیدم یادمه داداش 

دوستم همیشه بهم میگفت لاک پشت به ابجیش 

میگفت بیا لاک پشت اومده دنبالت : )) D

  • ecstasy

7

نرگس عاشق هیجان   و کارا خطرناک  انجام

 دادن  ریسک کردن تودل خطررفتن  ترس داره

 نمیگم نمیترسم اصا  دروغ بگم  اماهیجانش

 اون لحظه اون آدرنالین  میچربه به همشون 

 مردم میگن ما ازمرده ها میترسیم از جنازه اما

 من نمیترسم راستش  اینکه بنده  ازموجودات

 دوپا و انسان ها ی  زنده  هامیترسم  جنازه

  هم دیدم بااجازتون با  چشمان مبارک خویش

  با همین دو تا چشمان  مبارک  قهوه قاجاری :))

 جنازه پدر بزرگ ومامان بزرگ وبابام و دوست 

عزیزم  حتی لحظه ی  جون دادن  بابام  و 

 مامان بزرگم  رو هم  با چشمان خویش

 دیده ام  راستش من  دوس دارم یه بارحس

 رفتن به سردخونه رو تجربه کنم بودن کنار 

مرده ها چه حسی میتونه داشته باشه؟ بی سر 

 وصدا خوابیدن  برا خودشون  لالایشون رو هم

 شنیدن وعین آدم گرفتن خوابیدن  اون سکوت 

 دوس دارم اون لحظه ها اونجا باشم  وقتی

 که یکی از مرگ برمیگرده  بعله زمانی که تو 

یخچال اون قفس تنگ ودراز   یهو نفسش 

برمیگرده وتقلا میکنه برا رهایی از  تونل تنگ

 ودراز وتاریک  اونجا چه حسی داره اون لحظه  

 وقتی تق تق میزنه به اون در تونل  آهنی که

 صداش به گوش کسی  برسه  من اونجا باشم

  و اولین نفری باشم یه از گور برگشته رو

 میبینم  ودوس دارم باهاش حرف بزنم  اینا

 رو ازش بپرسم حس خوبی  میتونه داشته

 باشه معجزه اره یه معجزست که تو اونجا 

باشی واز لابه لای دنیای  مرده ها بکشیش

 بیرون بهش  بگی خوش اومدی  باز  به دنیا

  هنوز  وقتت  نیست انگار‌ انگار بعدش یه جور

 دیگه به دنیا نگا میکنی عینکت رو عوض میکنی

 بیشتر قدر زندگی رو میدونی اون کارا گذشتت

 رو جبران میکنی  کارایی که  دوس داری  رو

 انجام  میدی  یه فرصت دوباره بهت داده

  شده  باید قدرش رو  بدونی یه جون دیگه 

 بهت  دادن برا برگشت به بازی  ،غسال خونه 

وقتی اون مرده ها رو میشورن اونجا دوس

 دارم  باشم  و این کار امتحان کنم  برخلاف

 بعضیا که با بی رحمی تموم با این موجودات

 ارزشمند انسان هاشریف برخورد میکنن  وکثیف

 میدوننشون وکار رو عار میدونن بهشونم توهین 

میکننن واقعا دست تک تکشون با احترام باید

 بوسید   این کار از هرکاری با شرافت مندانه  تره

 خیلی ارزشمند کارشون  ملت بلدن فقط به دکتر

 مهندس و ...... اینا احترام  میزارن اینام ادمن  

ملت ما فقط به تیپ وظاهر طرف احترام میزارن 

 چون کسی اینو یادنداده به ما مهم شعور 

هرکسی تیپش خوب بود که باشعور یا  آدم 

منحصربه فردی نیست فقط یه تیپ که هرکسی

 میتونه بزنه کار شاقی نکرده ها:))) Dکاش

 ازبچگی یادمون میدادن  که همه آدم ها زیبان 

هیچ زشتی تو دنیا وجود نداره زیبایی روتو ظاهر

 نمیدیدیم ، حتی نرگس  رفتن به قبرستونم تجربه

 کرده اونم شب  یه حسی  توأم  با هیجان و

 چاشنیش کمی کرختی شایدم یه کوچولو ترس

 اما دوز هیجانش و سطح آدرنالینش برا من

 بیشتر خیلی نصفه شب   دکمه اخطار به صدا

 در اومد آژیر  خطر برابنده^._.^Dکه وقت  رفتن

 به  اُتاق فکر نرگس بلندشو  بنده  در یک حمله

 انتحاری از جام  بلند شدم آماده برا عملیات 

شدم عملیات نیمه شب درقبرستانD خوب اینجا

 براتون سوال پیش میاد من قبرستون چه 

میکردم اونم نیمه  شب بزا رین بشکافم  براتون

 کالبد شکافی کنم  که رفته بودیم امام زاده ای

 که  خیلی دور تر از اونجا چند تا اتاق بود  برای 

 سُکنا گزیدن  ملت،  ما هم  یه اتاق گرفتیم  که

 پر دورمون قبر بود قبرستونی  بود دیگه خلاصه 

 همه خواب  همونطور که عرض کردم آژیر خطر 

برام به صدا دراومد منم بلندشدم تنها بدون

  صلاح سمت اتاق فکر که خیلی هم دور بود^._.^

 وباید از قبرستون رد میشدم  هیچکسم نبود

 وظلمات تاریک تاریک   من ومرده ها ی محترم 

 بودیم  فقط  شهر ارواحی که  میگن همینه ها

 دنیای مردگان   ترسی نداره ازنظرم جالب  از

 نظر من که اینجوریه،‏(رسیدیم به آخر پست و

 طبق  عادت بگم که نرگس  {به قول یکی که

 نرگس خاتون صدام میکر} این نرگس خاتون

  عاشق غروب وطلوع  خورشیدبرعکس بعضیا

 که میگن دلمون میگیره عاشق تماشاکردن 

این گوی زیبای آتشینم انصافا🌱👌🏻

  • ecstasy