سال هاست دردل تاریکی دربندوگرفتاربودم
نرگسی که عاشق تاریکی بود اما این تاریکی با
تمام تاریکی هاتفاوتش زمین تاآسمان است،و
تو با این تاریکی بایددرنبردباشی ومن سال ها در
میدانی نبرد باهرچیزکه توانم میرسید به مبارزه
میپرداختم دردل تاریکی دنبال کورسوی نوری⭐
روشنایی بودم که راهم راه پر قدرت تروپرامیدتر
به ادامه بپردازم واین جاده قیرمانند را که عین
تارعنکوب خودرادرمن تنیده بود ومانندیک کرم
درپیله قیرتاریکی بودم باتمام توانم باچنگ و
دندان و باهروسیله ای شده وقتش رسیده
بود پروانه شوم و از پیله ام به پرواز دربیایم 🦋
وخودرا نجات دهم پس بال زدم به راهم ادامه
دادم راهی بس طولانی در پیش داشتم
بدون توشه ای که از گرسنگی نمیرم و با هر
قدم با اهریمنی جدیدوغول هایی بی شاخ
ودم به مبارزه بپردازم تا به روشناسی برسم
و این پرده ی سیاهی که سرتاسروجودم را
درخودتنیده بود را کناری بزنم و باید دردلش قدم
برمیداشتم بایدبااون هم صحبت میشدم
گرسنگی و تشنگی را تاب می اوردم، خسته
میشدم به زمین مینشستم اما باز تاریکی از
فرصت پیش آمده نهایت استفاده رامیبرد و باز
دورم را حاله ای از سیاهی میپوشاند و من
اجازه این کار رابه او میدادم چون رَمغی
درخودنمیدیدم ونیازبه استراحت داشتم که
چون اگراینگونه نمیشد وپی درپی مبارزه
میکردم دگر جانی برایم نمی ماند و هربار
تاریکی خرسنداز تسلیم شدنم بود اما من با این
کارم استراحتی میکردم وانرژی بیشتری میافتم
وشارژ باطری فول شده پرقدرت تربه ادامه ی
ماجرامیپرداختم واین کار را هی تکرار وتکرار و
تکرار مکرر به انجام میرساندم و دیوتاریکی
خسته ترا ازقبل میشد و بگوییم ازمن میشنوید
اگرگرفتارتاریکی شدیداینگونه کنیدکه هم او
راخسته کنیدو هم خودتان استراحت کنید
بگذاریدکه گاهی شماراببلعد درخویش تاباز
انرژی ذخیره کنیدشارژ تان که فول شد انوخت
او راباز هم درهم بکوبید گاهی نا امیدمیگشتم
ینی چشمانم آن چشمان قهوه قاجاری ام
میتواندنور را رنگ های زیبا🌈رابازبه نظاره
بنشیند؟ رَمغی بر چشمانم نمانده بود حس
ادم کوری را داشتم که اسیر وگرفتار تاریکی
گشته امانا امیدنیست هرگز واهل مبارزست
وهرگز تسلیم هیچکس وهیچ چیزی نمیشود
اری من نصف راهی سخت را تنها پیمودم وبه
خویش افتخارمیکنم 🌱 کمک نیزگرفتم 🤝 و
بدین گونه ازاین مبارزه چندسال پیروز میدان
گشتم اری نرگس شکست نمیخورد من شکست
میدهم این شعارمن است ومن خودم چمدان
دیوتاریکی رابستم و او را راهی کردم باچشمانی
اشک بار من خرسندوخوشنود امااو گریان
وشکست خورده بود، دگر هراتفاقی که خواست
بی افتدمن هرگز به پشت سرم هم نگاهی
نمیکنم و به عقب بر نمیگردم هرگز هیچکس
نمیتواندباعث شود من باز به آن تونل و
دالان تاریکی برگردم و هیچکس نمیتواند
نرگس را وادار به رفتن به جایی کند ویابه کاری
مجبور کند ، و من نرگس تصمیم گرفتم که
زین پس اخر هرپستم چیزی مینویسم لزوما به
پست ربطی نداره:)) من اسم کسایی رو که حس
خوب بهم میدن 🌱❣️و اسمشون قشنگه رو
زیادمیگم ودوس دارم زیادباهاشونم حرف بزنم🌿